چهارشنبه ۱۸ نوامبر ۲۰۰۹

ده سال

دوران شبه مجردی تمام شد. برگشتیم به روال سابق.
*
دهمین سالگرد آشنایی مان هم آمد و رفت. با تعجب به آرام نگاه کردم و گفتم که آن شبی که منتظر تاکسی هفت تیر، کمی پایین تر از ادوارد براون ایستاده بودم و تو ازم پرسیدی که خانه مان گیشا است یا نه و من تعجب کردم که برای چی این سوال را می پرسی و تو گفتی که چون همیشه این جا می ایستم و آن جا ایستگاه تاکسی های گیشا و هفت تیر بود و این که تو خوشحال شدی که مسیرمان یکی است و با هم سوار تاکسی شدیم و ماه کامل بود و راننده هم بهت گفت که یواش تر حرف بزنی و من خنده ام گرفت، چه می دانستیم که ده سال بعد این لیدی فندق در ولایتی فرسنگها دورتر از گیشا و هفت تیر از درون شکم من با شنیدن صدای تو تکان خواهد خورد!
*
نمی دانم از خوشحالی من بود یا لیدی واقعا از طرف خودش ابراز احساسات می کرد، اما هر چه بود حرکاتش با آمدن آرام ناگهان تغییر کرد.

پنجشنبه ۱۲ نوامبر ۲۰۰۹

به نام ماهی ها، به کام ما

نگران ماهی ها بودم. پیش آمده که بیشتر از یک هفته را بدون غذا سپری کرده باشند اما زمانی بوده است که ما در شهر نبودیم. با خودم گفتم شاید اگر بفهمند که من همین دور و برها هستم و یک هفته بی غذا مانده اند، هاراگیری کنند. این شد که از یکی از دوستانم که پیشنهاد داده بود که هر وقت تنها شدم می آید و شب پیشم می ماند، خواستم که خودش را برساند. این طوری هم ماهی ها زیاد غصه نمی خوردند هم ما می توانستیم بدون حضور آقایان اختلاط کنیم!

تا ساعت 12 شب با هم صحبت می کردیم. موضوع هم حول این قضیه بود که "چی شده ما انقدر در قبال کار بیرون از خانه احساس تنبلی می کنیم؟ ما که قبلا ها فعال بودیم!" جرقه اش هم از آنجا زده شده بود که من وقتی با او تماس گرفته بودم، او را از کشف این چند روزه مطلع کرده بودم. آن هم این که " من فهمیدم که چرا صبح ها جون می دم تا از خانه برم بیرون. ریشه اش در زندگی متاهلی است! من به عنوان یک مجرد، آدم فعالی هستم!"

این قضیه از زوایای مختلف بررسی شد! اول خواستیم که تقصیر را بیاندازیم گردن شوهرهایمان که زیادی لوسمان کرده اند و برویم یقه شان را بگیریم که "تقصیر محبت های زیادی شماست که ما نمی توانیم از در برویم بیرون!" بعد دیدیم که خیلی بی انصافی است. شاید به خاطر این است که در خانه بهمان خوش می گذرد و ترجیح می دهیم که همان جا بمانیم. این که بد نیست!

نکته منفی اش در این است که وقتی در خانه می مانیم، جلوی پیشرفت خودمان را می گیریم و بعد، از دست این حالت انفعال خودمان عصبانی می شویم و همین باعث می شود که از در خانه ماندن لذت نبریم. برای حل این مشکل هم به این نتیجه رسیدیم که باید مدیریت زمان را به دست بگیریم. روی آن تمرکز داشته باشیم و برنامه ریزی دقیقی ترتیب بدهیم. حتی المقدور هم از تلویزیون و اینترنت غیرلازم، فاصله بگیریم!

یک موردی را هم که من قبلا از مهشید یاد گرفته بودم، مطرح کردم. این که در این برنامه جدید زندگی حتما به دنبال کارهای مورد علاقه ای که در گذشته به هر علتی (کنکور، درس، دانشگاه، دوباره کنکور، دوباره درس، پروژه، دفاع، کار، مهاجرت،...) سرکوب شده اند، برویم. این کارها می تواند از فلسفه خواندن باشد تا خیاطی کردن، از در سطح قهرمانی شنا کردن باشد تا عالی یاد گرفتن یک ساز. شاید هم تغییر رشته به پزشکی. فقط این که علاقه حتما وجود داشته باشد. این که عوامل مختلف من را تا 30 سالگی به دنبال مهندسی شیمی کشانده است، به من این را ثابت کرده است که می توانم با پشتکار به موفقیت برسم. این که تا امروز توانسته ام گلیم خودم را از آب بیرون بکشم، در تقویت اعتماد به نفس موثر است. اما اگر قرار باشد که بقیه عمرم را هم خودم را مجبور کنم که همین راه را ادامه بدهم، شاید زیاد عاقلانه نباشد. آخرش این است که من مسیر آدم های معمولی را طی نکرده ام، که زیاد هم مهم نیست. مسیری را می روم که در آن از زندگی ام بیشتر استفاده می کنم و لذت بیشتری می برم.

خلاصه اش این که تا امروز صبح، من سه بار به ماهی ها غذا دادم و درد وجدانم خوب شد. بعد هم این که یکی از معضلات اساسی مان را بررسی کردیم. منی که تا دو ماه دیگر بیشتر سر کار نیستم و خودم هم نمی دانم که کی قرار است دوباره هر روز صبح از در خانه خارج شوم و شیرجه بزنم در اجتماع و دوستی که چند ماه است دکترایش را گرفته است و دارد تصمیم می گیرد که لکچرر بشود یا بچه دار یا این که چون کار کم است، کار خوبی را که در شهرهای دیگر است قبول کند و نصف هفته اش را تنها بگذراند یا این که به مسئولیت خانوادگی اش برسد و کار معمولی نزدیک به منزل را بپذیرد.

سه‌شنبه ۱۰ نوامبر ۲۰۰۹

شکم

شاید این هفته آخرین مهلتم باشد که زندگی مجردی را تجربه کنم. شاید هم نه، البته. کی از فرداش خبر دارد؟ اما خب با توجه به همین روال عادی، به نظر این طور می آید.
***
با دوستان نشسته بودیم روی کاناپه قرمز و می گفتیم و می خندیدیم که من به این نتیجه رسیدم. دوباره مزه روزهای دانشجویی و زندگی مجردی برایم زنده شد. البته این دفعه یک موجود 39 سانتی از درون همراهیم می کند.
***
من و دوتا از دوستان دبیرستان. قوری چایی را روی شعله روی میز گذاشته بودیم، استکان های کمر باریک را هم، نور اتاق هم کم بود. دوست داشتم. دوست دارم.
***
یکی از این شبها قرار شده که برای لیدی نقاشی بکشند! حالا دارند دنبال ماژیکی می گردند که برای پوست شکم بنده ضرر نداشته باشد. شما سراغ ندارید؟ همین جور که در نور کم نشسته ایم، یک هو به هم نگاه می کنند و می گویند: چی بکشیم؟!
***
لیدی هم که همیشه مشغول حرکت هست، تا متوجه می شود که ملت می خواهند حرکتهایش را نگاه کنند، آنچنان بی حرکت می شود که یکی نداند فکر می کند دل و روده من هستند که از صبح تا شب بندری می رقصند. آن وقت این دو تا دوست بنده هم کم نمی آورند، انقدر به شکم من خیره خیره نگاه کردند تا بالاخره دوستمان (لیدی) از رو رفت! بعد هم به نوبت دستشان را روی شکمم نگه می داشتند تا حرکتهای ریز را هم حس کنند. خلاصه که برنامه داریم.
***
یکی از دوستان آخر شب می گفت: حالا می فهمم چرا می گویی که آرام با شکمت هم خداحافظی کرده است!

یکشنبه ۸ نوامبر ۲۰۰۹

امروز من

در شرایطی گیر کرده ام که پر از حرفم. از درد و دل خاله زنکی گرفته تا نگرانی در مورد وطن و دلتنگی های عاشقانه و بحث های فلسفی! البته این آخری به مراتب کمتره... طوری که بعضی شبها از نگرانی دو ساعت بیدار مانده ام و فکر کرده ام یا این که دیروز که آفتاب پاییزی بسیار زیبایی بود، کلی عاشق بودم! یا مثلا برای دختری که تازه به دنیا آمده و من از طریق همین وبلاگها، خواننده ساکت مامانش بودم، اشک ریختم و دعا کردم. بعد هی در ذهنم متن نوشته ام به این امید که بیایم و پاکنویسش کنم، اما دریغ از یک کلمه! مثل ماهی لیز می خوردند و نمی شد که بنویسم.
خلاصه کنم که عمه خانم بعد از دو هفته تشریف بردند ولایتشان. من و ایشان سه سال را با هم زندگی کرده ایم. گاهی آنقدر شبیه هم می شدیم که تشخیصمان مشکل بود! البته نه از نظر سایز!!! ایشان نصف یا یک سوم بنده هستند، بلکه از نظر برخوردمان یا کارهایی که می کردیم یا نمره هایی که می گرفتیم یا غلطهای توی ورقه امتحان! اما این روزها که گهگاه کنار هم قرار می گیریم می بینم که چه همه با هم فرق می کنیم. فرقمان هم این طوری نیست که من بدم او خوب یا برعکس، ها. از نظر من جفتمان خوبیم! ولی این فرق باعث می شود که من ساعتها درگیر باشم که چی شد که این طوری شد و این که چه جالب!
بعد از ایشان هم آقای پدر، همان آرام سابق، تشریف بردند بلاد کفر برای کنفرانس به مدت یک هفته. یعنی این که من و لیدی ماندیم و حوضمان و یک ایل و طایفه نگران از تنهایی ما! و دوستانی بهتر از برگ درخت ( در این جا دوستان جانشین مادر شده است، خودتان می دانید لابد!). از دیروز هی تماس و تماس و اصرار که یا تو بیا یا ما آمدیم! من هم از خوشحالی مردم. یعنی باورم نمی شد که انقدر محبت داشته باشند. به جان خودم راست می گویم. حالا حتی اگر نصف این محبت ها برای لیدی باشد، من از بابت نصفه خودم، همین جوری ذوق دارم و نیشم باز است. اصلا این متن بی سر و ته هم زاییده همین حال خوشم است.
دیشب را ازشان مرخصی گرفتم. ماندم خانه و برای خودم خلوت کردم. راست راستش فقط برای چند لحظه به دزد و این حرفها فکر کردم و بقیه شب را خوش بودم. فکر کردم، تلویزیون دیدم، لباسهای رنگ و وارنگی را که برای این هفته خریده بودم امتحان کردم و نیکولا کوچولو خواندم. خوب بود. الان هم می روم که آماده شوم و بروم پیش دوستان. احتمال زیاد این ها هم از زمین تا آسمان تفاوت کرده اند و من یک هفته فرصت دارم که خوب ببینم.
توضیح: متن اصلاح نشده به علت ضیق وقت!!

جمعه ۳۰ اکتبر ۲۰۰۹

عمه خانم

ده سال پیش که سه نفری با هم سر کلاس ریاضی 1 دکتر حشمتی می نشستیم و کتاب آپوستل که آبی بود داشتیم و تا آخر ترم نخواندیمش، هیچ معلوم نبود که این روزها باز هم با هم خواهیم بود. جایی کیلومترها دورتر از آن کلاس 100 نفری. معلوم نبود که یک شبی مثل این شبها بنشینیم دور هم و لگدهای یک لیدی را تشویق کنیم! (چه لیدی ای واقعا!!) آن وقت یکی مان مادر لیدی باشد، دیگری پدرش و سومی هم نقش عمه را بازی کند.
*
از آنجایی که لیدی نه عمه داشت نه خاله و دیدیم که متقاضی خاله معمولا زیاد است، دوست مشترکمان شد عمه!
*
لیدی جان هم برای این که عمه خوب بتواند لگدها را مشاهده کند، کنترل تلویزیون را که مامانش بی هوا روی شکمش گذاسته بود می پراند!

پنجشنبه ۲۹ اکتبر ۲۰۰۹

پیراهن قرمز


با مادرم حرف می زدیم.

گفت: اون پیراهن قرمزم یادته؟ من بعضی وقتها توی مهمونی های خودمون می پوشیدم. گل و گشاد بود و پارچه اش محلی بود.

گفتم: اون که مال من بود!

ما همیشه سر این که چی مال کی است، الکی جر و بحث می کردیم! خلاصه هی از او انکار و از من اصرار که این پیراهن از اول مال من بوده است. یک لحظه یادم افتاد که من هم شبیه همین لباس را داشتم اما مشکی بود با گل های درشت، نه قرمز!

گفتم: راست می گین. مال شما بود. لباس من مشکی بود.

گفت: خوب! می دمش خشک شویی و برات پستش می کنم. خوشگله برای حاملگی بپوشی.

گفتم: درسته که اینجا عادت کردیم به لباس رنگی، اما اون دیگه خیلی قرمزه آخه!

بعد مامانم انگار که رفته باشد در یک دنیای دیگر، بهم گفت: چه عجیب. اون روزها که هی این لباس رو می پوشیدم، اصلا به این فکر نمی کردم که یک روز دخترم حامله می شه و ممکنه بپوشدش! چه کوچولو بودین شماها!

همان روز وقتی در زمان استراحت بین کار، با لیدی خلوت کرده بودم، خنده ام گرفت از اون روزی که شاید او هم حامله باشد و لباس قرمزه را بدهیم بپوشد و بگوییم: ااااه! کی فکرش را می کرد که تو یک روز حامله بشی!

چه می چرخیم.

سه‌شنبه ۲۷ اکتبر ۲۰۰۹

باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و ایینه بود *

صفحه سفید را باز کردم و شروع کردم به نوشتن. به نظرم رسید برای جواب به سوال قلب خوشبخت باید از اول شروع کنم. از تابستان سال 60 که به دنیا آمدم. می دانم که نمی شود همه چیز را گفت. این که شرایط خانواده در آن روزها چه طور بوده است. اما خب می خواستم از همان ها که می شود گفت، بنویسم.

از انواع و اقسام فامیل. از نوع نگاه خانواده به من. از خاطراتم. از این که کودکی ام چه طور گذشت. از دوران نوجوانی. از امکاناتی که داشتم و چیزهایی که شاید برای داشتنشان حسرت خوردم. از روزهای دانشگاه. از دوستی ام با آرام که همین روزها ده ساله می شود. از خوابگاه و شرایط استثنایی اش. از پیاده روی های طولانی زیر باران. از صحبت هایی که گاهی تا صبح طول می کشید. از سفرهای تنهایی دوران مجردی ام. از سفرهای خانوادگی. از دیده ها.

تا برسم به قسمت تغییر. تا بگویم که چه شد که تمام موارد بالا دست به دست هم دادند تا من شرایط جدید را انتخاب کنم. تا این که بگویم که آن آرامشی که همه فکر می کنند که آدمها به دنبالشند، خیلی هم هلو برو تو گلو نیست. اگر چشمت را باز کنی هر روز چالش است تا آرامش حاصل شود. درست است که بعد از اتمام هر چالش، آرامش هم قوی تر می شود. تا این که بگویم این رضایت و آرامش که به سختی به دست می آید، باعث می شود که در برابر سختی های بعدی بایستی.

اما تا وسطهایش نوشتم. گیر کردم بین خاطراتی که با آقاجونم داشتم و شبهایی که مادرم برایم صدای پای آب می خواند تا خوابم ببرد و نوارهای کاست بابام که برچسبهای شماره دار داشت! بین روزهایی که عاشق ریاضی بودم و بس، معلم ها هم همه شاکی از درس نخواندن من و نمره های 20 ریاضی ام! بین مهمانی های جوانی و دوستانی که در دنیا پخش شده اند و بعضی هایشان هنوز هم تغییرات من را نپذیرفته اند، بین اجازه های زورکی که می گرفتم و چقدر باید دست و پا می زدم!

خلاصه که دیدم این قصه سر دراز دارد. باید بیشتر فکر کنم.

* صدای پای آب

چهارشنبه ۲۱ اکتبر ۲۰۰۹

اشک

صبح که در قطار مملو از آدم ایستاده بودم و به هوای گرفته پاییزی و درختهای رنگ و وارنگ نگاه می کردم، اشکهایم می ریخت. علتش چه بود را زیاد نمی دانم. می توانست دوستم باشد. شاید هم حرفهای همکارانم دیشب در شام پایان یکی از پروژه ها. شاید این که تقریبا هیچ کدام از لباسهایم اندازه ام نیستند. شاید فوران هورمون. نمی دانم. شاید هم این که با وجود شکم گردم، باز هم ملت، صندلی های مخصوص خانم های باردار را به من تعارف نمی کنند و مجبورم بایستم. هر چه بود، وقتی یواشکی اشکهایم را پاک می کردم که کسی متوجه نشود، هر چند که ملت کلا آدم را نگاه نمی کنند و فرقی هم برایشان ندارد که تو الکی بخندی یا از گریه هق هق کنی و این بی تفاوتی شان آخر سر مرا دیوانه می کند، به این فکر می کردم که من چه همه امروز از این مملکت و دوری و این حرفها بدم می آید. بعد با خودم می گفتم هر چند که این احساس من زیاد هم نوشتن ندارد و هر که بخواند، تخلیه انرژی می شود، اما می نویسمش برای روزهایی که فقط گل و بلبل اینجا یادم بود.

سه‌شنبه ۲۰ اکتبر ۲۰۰۹

شوک

گاهی یک خبر نصف و نیمه، بی هیچ توضیح قانع کننده ای، انگار سیم های مخ آدم را به کل قطع می کند. یعنی من نمی دانم که برای یکی از دوستانم چه پیش آمده، چه شده که الان تنها مانده در شهر غربت، پس شوهرش کو، چرا آرام را که دیده -آن هم برای دومین بار در عمرش- اشکش جاری شده که این هم از زندگی من، چرا من وقتی چند بار با او تماس گرفتم و دیدم که جوابم را درست نمی دهد کوتاه آمدم؟
از بعد از ظهر تا الان سیم مخم قطع شده است. همه اش به این فکر می کنم که چه قدر برای شبهای تنهایی اش مقاوم هست؟ برایش دعا می کنم. انقدر شوکه شدم که حتی نمی توانم با او تماس بگیرم.
گفتم بنویسم شاید مخم راه افتاد.

دوشنبه ۱۹ اکتبر ۲۰۰۹

توجیه

این که بانو از بدقولی بدش می آید و معمولا زودتر از قرار می رسد و این حرفها را فعلا توضیح نمی دهم! باشد برای یک روزی که وقت داشتم.

این هم که یک مرد امیدوار و پریسا گفته اند که باید تمرکز داشت، نیاز به توضیح بیشتر ندارد و این که بانو اگر سکوت نباشد و منزل تمیز نباشد و ویار حلیم بادمجان داشته باشد، یحتمل نمی تواند تمرکز کند.

خلاصه آمدم بگویم که امروز، بعد از یک آخر هفته پر مشغله، به مدد کردیت کرانچ* و بی پروژه گی های گاه گاهش از یک طرف و امکان کار کردن از خانه یا همان نشستن پای ایمیل و کاری نکردن در زمان بی پروژه گی (!) از طرف دیگر، بانو در یک روز خاکستری و سرد پاییزی که انصافا هوا را دوست دارد، در کنار چای و قهوه و حلیم بادمجان و ریحان، مشغول بررسی نظر فلاسفه حسی و مادی و الهی است در مورد مفهوم علم و کارآیی عقل و ماده و ماوراءطبیعه و این حرفها!

یعنی این که اگر عروس تا الان نرقصیده است، دلیل صرفا همان است که زمین کج می باشد!!

اما از شوخی گذشته، از زنجبیل بانو بسیار ممنون با سوالی که پرسید. من از اول هم جوابی که خودم را قانع کند برایش داشتم اما این که فکر کنی و هی سوال را از دید بقیه هم ببینی، باعث شده که الان دورتا دورم پر از کتاب باشد! و من هی فکر کنم که "نه که خیلی روان می نویسم (!) حالا همه این ها را هم باید خلاصه کنم."

در همین خلال، گوگل ریدرم هم دارد از بابت مطالب خوانده نشده می ترکد و اعدادش که مرتب زیاد می شوند، من به این فکر می کنم که با پراکنده خوانی های هر روزه، چقدر تمرین تمرکز برایم سخت است.
*credit crunch

چهارشنبه ۱۴ اکتبر ۲۰۰۹

دیوونه



گفت: فلانی گفته که این دختره که زیاد هم دیوونه نیست.
گفتم: دیووانه برای چه؟
گفت: آخه من شنیدم که .....

و من در تمام مدت صحبت های او داشتم به این فکر می کردم اولا که خودت مرض داری که سوال می کنی؟ به تو چه ربطی دارد که برای چه دیوانه هست، بعد هم این که ای وااای! آنجا پرونده همه زیر بغل همدیگر است و ملت با اطلاعات ناقصشان چه راحت همدیگر را قضاوت می کنند و چه راحت به هم دیوانه هم لقب می دهند. در آخر آیا واقعا راز کسی را دانستن و آن را بر ملا نکردن، کار دشواری است؟

امروز به مناسبت شهادت، کتاب جیبی ای را که روزی هدیه گرفته بودم، برای قطار سواری ام برداشتم. اندکی در رابطه با مقام عقل مطالعه کردم تا رسیدم به چند توصیه اخلاقی. آخریش این بود:

اداء امانت: 4- کسی که میت مومنی را غسل بدهد و در مورد او امانت را ادا کند خدا او را بیامرزد، از آن حضرت سوال شد: اداء امانت نسبت به آن میت چگونه است؟ فرمود: کسی را از آنچه در او می بیند خبردار نکند. *

در ادامه اش هم توضیحی آمده بود من باب نتیجه گیری و وظیفه آدم نسبت به آبروی زندگان. و من به طرف فکر می کردم که پرونده اش زیر بغلم بود و من حتی عکسش را هم درست ندیده ام.

*به یاد آنکه مذهب حق یادگار اوست

دوشنبه ۱۲ اکتبر ۲۰۰۹

کفش

حامله بودم. همین شش ماه این طورها. باید می رفتم و به جلسه مهمی می رسیدم. در منزل قبلی که رفته بودم، نفهمیده بودم چه شده بود که کفش هایم را گم کرده بودم. صاحبخانه یک جفت دمپایی پلاستیکی بهم داد و گفت که تا جلسه مسافت زیادی نیست. با همان ها بروم و از دوستانم یک دمپایی ای - چیزی قرض کنم و بعد دمپایی او را پس بیاورم. قبول کردم.

سر راه که زیاد هم نبود، پر بود از مغازه. با خودم گفتم که یک کفش دم دستی ارزان از همین جا می خرم و مسیر رفت و برگشت را کوتاه می کنم و بعد سریع می روم جلسه. سنگین هم بودم به نسبت و توجیه خوبی بود.

انقدر در مغازه ها چرخیدم به دنبال یک جفت کفش دم دستی یا یک دمپایی که جلسه تمام شد و من هنوز با دمپایی مردم در مغازه ها سرگردان بودم.

از خواب که بیدار شدم تا همین الان که دو روز گذشته، هر وقت یاد خودم می افتم که کلا جلسه مهم را فراموش کرده بودم و کفش های ارزان قیمت را بالا پایین می کردم، شرمنده می شوم.

جمعه ۹ اکتبر ۲۰۰۹

خدای عالیش او را علی خواند*


این نوشته را در بخش نظرات یکی از پست های دوست جدیدی به اسم زنجبیل بانو گذاشتم. استدلالش را می شود تعمیم داد برای خیلی از سوالهای این روزها. مثل سوال نونوش. امیدوارم که به کارتان بیاید. اگر نکته ای به نظرتان می رسد که باید اصلاح شود یا به این متن اضافه شود، خواهش می کنم که تذکر بدهید.

هر دو متن زنجبیل بانو را با هم نگاه کردم و به نظرم رسید که سیر منطقی بحث این جوری بود که با استفاده از نظرات علی نسبت به زنان و مقایسه آن با جایگاه واقعی زنان (متن اول) و رفتارهای نامناسب دیگر علی (متن دوم)، ثابت می کند که او معصوم نیست. چون هم خوبی دارد و هم بدی. مدارک قابل استناد او هم نهج البلاغه و تاریخ طبری است. جمله سوالی در بحث هم این بود :" علی به اون بزرگی هم که ما فکر میکردیم نیست . یا همون قضیه معصومیت و این حرفها ؟"

من به قضیه این جوری نگاه می کنم.
1- سوال اصلی این است که آیا علی معصوم است یا خیر؟ (در مورد سوال نونوش، آیا به حقوق زن در اسلام تعدی شده است؟)
2- سوال دوم، راه اثبات یا رد عصمت (تساوی حقوق زن و مرد) چیست؟

به نظر من در هر تحقیقی، ابتدا باید روش آن کاملا بررسی شود. چرا که اگر خدشه ای در روش باشد، می تواند منجر به خطا در نتیجه شود و مقدار زیادی از وقت و سرمایه آدم را به هدر بدهد. در نتیجه برای این که زیاد وقت هدر نرود، بهتر است که اول از روش تحقیق مطمئن شویم. یا به عبارتی، سوال دوم را اول جواب دهیم.

برای اثبات یا رد موضوعی، این که صرفا به تاریخ (یا بعضی از آیه ها) رجوع شود؛ کافی نیست. هر چند که این رجوع در شناخت بهتر ما را یاری می دهد. اما راه اثبات، استفاده از عقل است. نه عقلی که در وهله اول به تاریخ (یا یک آیه) بپردازد، بلکه عقلی که هدف و شرایط و ملزومات موضوع را بررسی کند. یعنی به سوال مثل یک مساله ریاضی نگاه کند و با داشتن چند گزاره درست و برقرار کردن روابط منطقی بینشان، به نتیجه برسد. این که در نهایت از تاریخ (و آیه) هم برای خود شاهد بیاورد، بیشتر جنبه تزیینی ماجراست. (شاید بهتر است لغت تزیین با تقویت عوض شود)

اشکال این است که تا به امروز (بیشتر منبرها یا سخنرانی ها یا ...) به هر دلیلی ( عدم آگاهی کافی گوینده برای بیان استدلال، عدم آگاهی لازم و حوصله شنونده برای فهمیدن آن) بیشتر سعی شده است که موضوع ( اینجا عصمت علی ولی در کل بیشتر مسائل اعتقادی) با شواهد تاریخی (یا بعضا کنار هم قراردادن چند آیه قبل از اثبات تحریف نشدن قرآن) اثبات شود که خب به قول نوشته های زنجبیل بانو (یا نونوش) به همان راحتی هم می شود که ردشان کرد. در صورتی که اگر عقلا موضوعی برای آدم اثبات (یا رد) شود، نظرات مخالف یا موافق تاریخی (آیه های به ظاهر متضاد) نمی تواند به راحتی در نتیجه خدشه وارد کند. فقط باعث می شود که دوباره نگاهی به استدلالت بیاندازی و آن را سبک و سنگینش کنی و با این ورودی های جدید بسنجیش.

نگاه من به عصمت و کلا مقام حضرت علی (علیه السلام) (و در مورد دیگر تساوی حقوق زن و مرد) هم همین طور است. لزوم عصمت وی (تساوی مذکور هم) برایم ثابت شده است. به همین دلیل برای این احادیثی هم که شما ذکر کردی ( و کلا در مواردی که برایم سوالهای این طوری مطرح می شود مثل ماجرای زن در قرآن)، چند حالت در نظر می گیرم.

1- با توجه با این که فقط قرآن را متن تحریف نشده پذیرفته ام، احتمال صحیح نبودن حدیث وجود دارد. برای هین هم باید سند حدیث بررسی شود.
هم در مورد احادیث و هم در مورد آیات قرآن:
2- احتمال ناسخ و منسوخ بودن را باید در نظر گرفت. یعنی زمان صدور حکم اهمیت دارد و برای همه زمان ها نیست.
3- شرایط تاریخی یا به عبارت قرآنی، شان نزول آیه، باید بررسی شود. یعنی احتمال مخاطب خاص داشتن را نباید نادیده گرفت.
4- این که عربی زبان اول من نیست و با اصطلاحات و معانی مختلف عبارات، آشنایی کافی ندارم هم باید در نظر گرفته شود.
5- احتمال تاویل داشتن عبارات هم وجود دارد. به قول نوشته های زنجبیلی، ممکن است که استعاره باشد.

در کل چون علم من به دین، اندک است و زمان زیادی هم نمی گذرد از علاقمندی من به ماجرا، خودم به شخصه در این پنج مورد مهارت ندارم. یعنی در مواردی مثل پست این دو دوست می روم دنبالشان اما ادعایی فعلا ندارم!! بیشتر زمان محدودم را گذاشته ام روی اثباتهای عقلی اعتقادات. انشا الله به این پنج مورد هم روزی برسم.


با وجود این همه حرفی که تایپ کردم (!) اما روش ثابت کردن عصمت حضرت علی (تساوی حقوق زن و مرد) را ننوشتم. راستش فکر کردم که شرح قضیه روش تحقیق در این مقوله اهمیت بیشتری دارد تا اثبات موضوع. و این که اثباتش را هم با کمال میل حاضرم انجام بدهم اما همان طور که قبلا هم ذکر شد، هم معلومات می خواهد هم حوصله (البته از طرف هم گوینده و هم شنونده).

(یک نکته دیگر در پرانتز: دوباره متن نونوش را خواندم. می شود سوال او در مورد تحریف نشدن قرآن هم باشد. به هر حال هر کدام از این سوالات اعتقادی را منظورم بوده است.)
*
*
*
پی نوشت: اول این که با خواندن بعضی از نظرها مبنی بر مفهوم نبودن نوشته ام، احساس طرف که "خود گویی و خود خندی! عجب مرد هنرمندی!!" دارد خفه ام می کند. با این استدلال کردنم :)
اما نادر تا حدی نجاتم داد. کامنتش را به این نوشته اضافه می کنم تا از گیج کردن شما و این احساس خودم بکاهم. بعد هم یک متنی را که قبلا از کتابی نقل کرده بودم در رابطه با عقل می گذارم.

کامنت: وقتی از روش عقلانی صحبت می کنیم نیازمند تعدادی پایه قطعی و تردید ناپذیر برای بحث هستیم. پایه هایی که برای تمام ابنای بشر صحت آنها پذیرفته شده باشد و فرض کنیم که تمام ابنای بشر با شنیدن روش عقلانی بحث ما، با قبول کردن پایه های مفروضات ما، با ما هم عقیده شوند.
مثلا اینکه تمامی ابنای بشر هم عقیده اند که آب در تراز دریاهای آزاد در 100 درجه به جوش می آید.
اما چیزی حدود 100 میلیون نفر از 6 میلیارد و اندی ساکنان این کره به عصمت علی ابن ابوطالب معتقدند.

تمامی معتقدان به کتب آسمانی هم اعتقاد دارند که کتاب اعتقادی آنها از تحریف مصون مانده است و تقریبا استدلال تمامی آنها هم چیزی شبیه به استدلال مسلمانان است. بدی ماجرا در این است که مطالب این کتابها که همه شان هم از سوی خداوند ارسال شده و معتقدان به همه شان هم معتقدند که تحریف نشده اند، با یکدیگر هماهنگ و همخوان نیستند.
در مورد احادیث که اوضاع خرابتر هم هست: امروز در هزاره سوم، با وجود این همه تکنولوژی های متنوع ثبت وقایع، در مورد بسیاری از وقایع و گفته ها اطمینان کامل وجود ندارد،‌توصیفات گوناگون از یک واقعه با هم تفاوتهای گاه بنیادینی دارند. کتابی مثل نهج البلاغه که صدها سال بعد از علی ابن ابوطالب نوشته شده است، تا چه حد می توانسته شرح و توصیف صحیحی از نوشته ها و گفته های ایشان باشد؟


عقل: "درست است که در میان افراد انسان تفاوت عقل و اندیشه وجود دارد، ولی در عین اختلاف که از خصوصیات شخصی و فردی نشات می گیرد، نوعی وحدت و یگانگی در میان عقول آدمیان تحقق دارد که موجب تفاهم در ادراک حقایق می گردد. آنجا که عقل از هر گونه شوائب و اوهام پاک و خالی باشد، اختلاف و تباین در میان عقول دیده نمی شود. همه افراد بشر با همه اختلافات محیطی و تربیتی که ممکن است داشته باشند در مورد مستقلات عقلی اختلاف ندارند. همه کس به آسانی ادراک می کند "که کل بزرگتر از جز است" و در این حکم که یک حکم عقلی است حتی یک فرد آدمی را نمی توان یافت که کوچکترین تردیدی به خود راه دهد." ماجرای فکر فلسفی در جهان اسلام-ج 1- ص26

پنجشنبه ۸ اکتبر ۲۰۰۹

قالی


همکارم یک دختر خنده روی جوان است از آفریقای جنوبی. از آن بور و سفیدهایش که انگلیسی را روان اما با لهجه آلمانی صحبت می کند. هر روز جویای حال فندق است، از آن مدلهایی که می شود حدس زد که بچه دوست است. نه ماهی می شود که با شوهرش آمده اند لندن و حدود هفت ماه هم هست که استخدام شرکت ما شده است. دیروز برق خاصی در نگاهش بود. با شوق می گفت که به شوهرش در همان شهر خودشان (ژوهانسبورگ) یک کار خوب پیشنهاد شده است و آنها هم تا آخر این ماه برمی گردند. از این که می رفت پیش خانواده اش اظهار خوشحالی می کرد. می گفت که می خواهند همان جا خانه بخرند و بچه دار شوند. به نظرش این تجربه نه ماهه اش در این شهر "بیشتر از کافی" بوده است! (more than enough)

شب برای آرام می گفتم. می گفتم که برق نگاهش را دوست داشتم. هیچ اثری از نگرانی نداشت. نگرانی از قضاوت اطرافیان که مگر مغزت ایراد داشت که برگشتی؟ نگرانی از شرایط کاری جدید، از این که بروی و بشنوی که کار را به کس دیگری داده اند بدون این که تو را مطلع کنند. نگرانی از بابت رشد بچه ها در اجتماع ضد و نقیض. نگرانی از بی قانونی، بدقولی، کم حوصلگی. من فقط شادی اش را دیدم. این که می گفت: به غیر از همکارهای اینجا، دلش برای هیچ چیز دیگری تنگ نخواهد شد.

کتاب "عطر سنبل عطر کاج" را چند روزی است که در راه رفت و آمد می خوانم و در اغلب مواقع هم با خنده های بی موقع در قطار توجه اطرافیانم را جلب می کنم! امروز بخشی را می خواندم که زن ایرانی راوی قصه در مورد خانواده اش می گفت:
Without my relatives, I am but a thread; together we form a colorful and elaborate Persian carpet.*o

دوباره یاد ماجرای رفتن کارولین، همکارم، افتادم. او فقط 9 ماه شرایط تنهایی و دوری و "تار بودن" را تحمل کرده بود و حتی در همین نه ماه هم دو هفته برگشت به شهرشان و دو هفته هم مرخصی گرفت تا با خواهر و مادرش در انگلستان بگردند. حالا هم که دارد به آغوش خانواده برمی گردد.

سرنوشت ما چگونه خواهد بود؟ ما که فعلا کندیم و آمدیم. اما حتی اگر برگردیم هم هر روز از اقوام و دوستان هستند که تارهای پراکنده می شوند در اقصا نقاط جهان. آیا می شود که روزی دوباره یک قالی قشنگ بشویم؟

* Funny in farsi, Firoozeh Dumas

سه‌شنبه ۶ اکتبر ۲۰۰۹

و گاهی تایتل نوشتن از خود متن سخت تر می شود

سر در نمی آرم که توی مخ بعضی ها چی می گذره؟! مثلا من دو روزه موندم خونه "آف سیک"* و این همکارم درست سر ساعت 3.5-4 زنگ می زنه و حرفها و سوالهای چرت می پرسه! خب یک کم فکر کنه ببینه کسی که مونده خونه و حالش خوب نبوده، شاید خواب باشه.
*
حالا شما که از خودمونین، مگه این وبلاگها و گوگل ریدر می ذارن که آدم استراحت کنه!
*
بعد هم این که من و فندق جان خوبیم. یک کم پشه لگدمون زده بود که برطرف شد. نمی شه که همه چیز را اینجا بنویسم. به قول آقای امیدوار اونوقت آقایون به سختی از این مکان عبور می کنند. راستی این همکارم دیروز می پرسه که خب حالا بگو ببینم چی ات شده؟! باید بگم که یک پسر جوانه؟! ... خدا به همه-منجمله این همکار من که ادعای کمبریجش گوش فلک را کر کرده- عقل و درایت عنایت کنه.
*
من برم تا بیشتر از این جفنگ ننوشتم براتون.
*
نمی شه این را هم باید بگم. یادتونه خیلی وقت پیشا توی یک مصاحبه تلویزیونی از یک کشاورزی پرسیدن که چی به زمینت می دی که انقدر حاصلخیز شده؟ طرف هم یک نگاه کرد توی دوربین و گفت:" بسم ا.. الرحمن الرحیم. پهن!" حالا قضیه مواد توی مخ همکار بنده است احتمالا!!!
*off-sick